تبليغاتX
باران
باران

دیروز رفته بودم لب پنجره اتاقم تا به بیرون نگاه کنم همین جور که نگاهم به آسمون بود تو دلم با خودم گفتم آخه چرا بارون نمی یاد ؟

مگه پاییز نیست پس چرا آسمون با همون قهره !

اینو گفتم از جلو پنجره دور شدم !

یهو صدایی شنیدم !

چیک چیک ! هو هو ! جرق رعدو برق ! آره  !  بارون گرفته بود اونم چه بارونی !

خیلی خوشحال شدمو دوباره رفتم لب پنجره ! یه نفس عمیق ! یه حس رضایت ! یه لبخند به شکرانه ی این بارون از خدا  ! همون جا موندم تا صورتم خیسه خیس شد. دیگه احساس کردم که داره خیلی سردم میشه .

حالا از دیرور تا حالا همین جور می باره !

کاش همه آرزو های ادم همین جوری براورده می شد !

 

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط فهیمه |

 

 

روح پاییز کجا خسته نماید ما را ما که در منظره عشق بهاری هستیم !

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط فهیمه |

سلام !

اول از همه عذر می خوام که خیلی دیر اومدم . تا حالا درگیر ثبت نام تو دانشگاه جدید بودم و الان هم  یکی دو روزه که کلاسامون برگذار میشه !

خلاصه باید بگم فعلان حسابی سرم شلوغه ! آخه درسای این دوره حسابی سنگینن

                                    ولی به زودی میام!

                                                                                  پس فعلا

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط فهیمه |
 
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
 
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .
 
 آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچمشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم...... !

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط فهیمه |
Blog Skin